جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )

28

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )

فرزند هديقى را كه پيش از اين از او نام بردم سردار خود كرد و اين مرد تاتاران را به قبول دين اسلام مجبور ساخت . سپس ميان ناورس و امپراتور تاتاران چنان اختلافى افتاد كه ناورس با همهء پيروان خويش به سوى رود لديل و به جانب چزى محمد « 1 » يعنى محمد كوچك از خويشاوندان امپراتور روان شد و هر دو بر آن شدند كه به اتفاق و با عدت و عدت خويش با ولى محمد خان مصاف دهند . ازاين‌رو از راه هشتر خان « 2 » به دشت تومان « 3 » روان شدند و از آنجا به حوالى قرقيزستان رفتند و به سوى خليج دريايى كه تاباچى خوانده مىشود - كه هم آن و هم رود تانا در آن هنگام يخ بسته بود . از آنجا كه لشكريانى فراوان و چهارپايانى بيشمار داشتند ناگزير اغلب آنان براى آنكه از تباه شدن سبزه و گياه بپرهيزند پخش مىشدند تا ديگر كسانى كه به دنبال ايشان مىرسند از علف و چراگاه در تنگى نباشند . ازاين‌رو طلايهء لشكر و گله و رمه در جايى به نام پالاسترا « 4 » بودند و بن سپاه در محلى موسوم به بوساگاز « 5 » ( يعنى بيشهء خاكسترى ) در كنار رود تانا قرار داشت و فاصلهء ميان اين دو نقطه 120 ميل بود كه همهء آن را مردم نامبرده گرفته بودند ، گرچه در واقع همهء آنان آمادهء سفر نبودند . ما از سه ماه قبل خبر داشتيم كه مىآيند ، چون سه ماه پيش از رسيدن اين اردو طلايه‌هايى كه همه مردانى جوان بودند و هر دو سه تن از آنان بر اسبى سوار شده اسبى نيز يدك مىكشيدند شروع به آمدن كردند . آنان كه به تانا مىآمدند از جانب كنسول دعوت و به خوبى پذيرايى مىشدند . اما همين‌كه از ايشان مىپرسيدى كه از كجا مىآيند و كاروبارشان چيست مىگفتند جوانانى هستند كه مىخواهند تفريح و تفرج كنند و بيش ازين چيزى نمىگفتند و از عنان كشيدن و يك دو ساعت در جايى ماندن ابا نداشتند ولى بيدرنگ راهى مىشدند و هر روز بر شمار ايشان افزوده مىشد . اما هنگامى كه اين اردو به مسافت پنج شش روز راه از تانا رسيد آن جوانان با هم به دسته‌هاى بيست و پنج و پنجاه نفرى و با سازوبرگ و نظم و ترتيب كامل

--> ( 1 ) . Chezimameth ( 2 ) . Citerchan ( 3 ) . Tumen ( 4 ) . Palastra ( 5 ) . Bosagaz